تبليغاتX
. . ۩ ¥ عشق بی پایان love ¥ ۩ . .
. . ۩ ¥ عشق بی پایان love ¥ ۩ . .

ما به دان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

 

یار من یوسف نیا اینجا کسی یعقوب نیست

 

لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست

 

ای گل زیبای من از غربتت اشکی نریز

 

نازنین اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست

 

گرچه در هر جمعه ای زیبا دعایت می کنند

 

بهترینم این دعاها جنسشان مرغوب نیست

 


برچسب‌ها: یوسف, یار من مهدی موعود
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 12:54 توسط شعبان | |

 

 

شب سردی بود . پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه رفت نزدیک تر چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود

 

 با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

 

 پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه . تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان مادر جان ! 

 

پیرزن ایستاد برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه موز و پرتغال و انار .پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه.. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من مستحق دعای خیر اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

 

 زن منتظر جواب پیرزن نموند میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش دوباره گرمش شده بود با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه . پیر شی ! الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر

 

 

برگرفته شده از: http://www.radsms.com

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 13:8 توسط شعبان | |

السلام علیک یا أباعبدالله


وعلی الارواح التی حلت
بفنائک علیکم منی جمیعا


سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار


ولاجعله
الله آخر العهد منی لزیارتکم


السلام علی الحسین


وعلى علی بن الحسین


وعلى
أولاد الحسین

 

وعلى أصحاب الحسین

 

یا رقیه

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 19:30 توسط شعبان | |

 

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم

 

 کاش چون پاییز   خاموش و ملال انگیز بودم

 

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

 

آفتاب دیدگانم سرد میشد

 

آسمان سینه ام پر درد می شد

 

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

 

اشکهایم همچو باران

 

دامنم را رنگ می زد

 

وه ، چه زیبا بود اگر پاییز بودم

 

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

 

شاعری در چشم من می خواند ، شعری آسمانی

 

در کنار قلب عاشق شعله میزد

 

در شرار آتش دردی نهانی  نغمه من

 

همچو آوای نسیم پر شکسته

 

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

 

پیش رویم

 

چهره تلخ زمستانی جوانی

 

پشت سر

 

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

 

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

 

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم

 

                                                                       فروغ فرخزاد

 

پائیز..

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 13:14 توسط شعبان | |

 

×     دمکراسی میگوید:رفیق حرفت رو خودت بزن نانت را من میخورم .

مارکسیسم میگوید:رفیق نانت رو خودت بخور حرفت را من میزنم.

فاشیسم میگوید:رفیق نانت را من میخورم .حرفت را هم من میزنم و تو فقط برای من کف بزن

اسلام حقیقی میگوید:نانت را خودت بخور حرفت را هم خودت بزن و فقط من برای اینم که تو به این حق برسی

اسلام دروغین میگوید :تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم و حرف بزن اما آن حرفی که ما میگوییم 

 

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 16:48 توسط شعبان | |

 

باید آهسته نوشت   با دل خسته نوشت

 

با لب بسته نوشت ، گرم و پر رنگ نوشت

 

روی هر سنگ نوشت

 

تا بدانند همه ،  تا بخوانند همه

 

که اگر دوست نباشد دل نیست  ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 19:6 توسط شعبان | |

 

 

خدا گويد تو اي زيبا تر از خورشيد زيبايم

تو اي والاترين مهمان دنيايم

بدان آغوش من باز است

شروع كن يك قدم باتو

تمام گام هاي مانده اش با من

نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 19:37 توسط شعبان | |

 

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد

عطر نفس بقیه الله آمد

با جلوه سجاد و ابوالفضل و حسین

یک ماه  و سه خورشید در این ماه آمد

 

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 15:2 توسط شعبان | |

اِلهی اَتَرانی ما اَتَیتُکَ اِلاّ مِنْ حَیْثُ الْامال؛ خدایا! مرا ببین! تنها به خاطر آرزوها و امیدهایم به درگاه تو آمده‌ام.

سپاس تو را سزاوار است که پروردگار آرزوهایی. تو تنها کسی هستی که آرزوهایم را بدون حقارت و خاری به درگاهت می‌برم و مو به مو شرح می‌دهم. چون تو به من آموختی که تنها از تو بخواهم و از غیر تو هیچ نخواهم.

اکنون در این شب آرزوها، همه آرزوهایم را هر چقدر هم کوچک و حقیر باشد با تو می‌گویم؛ با تو که مرا به سخره نمی‌گیری به خاطر آرزوهای کودکانه‌ام.

امشب دلم پر می‌کشد. از یادم نبر و مرا به آرزوهایم برسان تا ایمان و عشقم به تو روزافزون شود.

لیلة الرغائب آمد تا دل‌های مجذوب را از لابلای همه دلمشغولی‌ها و هیاهوی دنیا به میهمانی خدا ببرد.

بیائید شب آرزوها را تا به صبح اجابتش بیدار بمانیم و برای هم دعا کنیم.

نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 21:7 توسط شعبان | |

نیا باران زمین جای قشنگی نیست


من از اهل زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ولی از یک طرف پروانه را هم دوست می دارد


من از جنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است و دیدم محبت را در بسته های زرد و کوچک نسیه می دادند


در اینجا قدر نشناسند مردم ، شعر حافظ را به فال کولیان اندازه می گیرند


زمان سرد است و بی احساس ،طراوت دور...
چرا بیهوده می آیی؟
نیا باران زمین جای قشنگی نیست.

نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 21:32 توسط شعبان | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ